همه جا دکان رنگ است – رازق فانی

همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشد
دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشد
به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد
شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد
به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب
گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد
دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد
مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد
ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد

فریاد – محمد اصف رحمانی

یا محمد ز زمین طبل عزا می شنوم

بغض تلخی است که از حنجره ها می شنوم

یا محمد اثر فتنه پدیدار شده

دیده بگشای دگر باره زمین خوار شده

بت گران سینه سپر کرده پیمبر شده اند

سفله ها چشم فروبسته ابوذر شده اند

سامری سر سر گمراهی مردم دارد

با شیاطین قسم خورده تفاهم دارد

جهل نو باز کمر بسته به آزار زمین

باز با بولهب افتاده سر و کار زمین

فتنه برخواسته و قافله سالار شده

و جهان دست خوش مشت جهان خوار شده

یا محمد شب و تشویش تبانی دارند

دستۀ شب زدگان وسوسه خوانی دارند

خاکیان را همگی بردۀ خود می خواهند

خاک را جمله سراپردۀ خود می خواهند

یا محمد کرۀ خاک فریبستان شد

حق ما هست ولی ملعبۀ شیطان شد

من و تو فاتح دینیم بیا خود باشیم

وارث اصل زمینیم بیا خود باشیم

لیک چون سبحۀ بگسسته ز هم تیت و پریم

به مراد دل دشمن به پی یکدگریم

خون خورشید اگر ریخته شد دم نزدیم

ماه بر دار گر آویخته شد دم نزدیم

وای آنان که خطا رفتن و نا اهل شدند

تا گلو غرق به گرداب ابو جهل شدند

رخنه افتاده به دیوار اخوت افسوس

آتش تفرقه و دامن وحدت افسوس

امت واحده و این همه تحقیر شدن

به زمین خورده و بشکسته و زنجیر شدن

پوستین هر که که پوشید پلنگش خوانیم

هر که از چشمه نترسید نهنگش خوانیم

این چنین خسته که ما ایم خدا خیر کند

همه محتاج دعا ایم خدا خیر کند

یاد آنان که به زنجیر، محمد گفتند

زیر باریدن شمشیر محمد گفتند

ما که شمشیر خف ازل بدریم ای دوست

زائران شب عرفانی قدریم ای دوست

داغ ما سوز دل حضرت آدم دارد

زخم تاریخی ما جوش محرم دارد

به خود آیید دگر باره علم بردارید

گر چه ره دور و دراز است قدم بردارید

یا محمد سفر سخت و گران در پیش است

طرح گمراهی یک نسل جوان در پیش است

همه با چتر برایید هوا بارانی است

آسما ن ابری و این ابر سیه شیطانی است

خاک از بارش آلوده لجن خواهد شد

سر زند سبزه که از خاک رسن خواهد شد

بیم آن است که این فتنه فراگیر شود

بهر نابودی آن یک کمکی دیر شود

آنچه بر قدس روا داشته بر ما نکنند

خانۀ کو ز خدا هست کلیسا نکنند

هدف این است که از سایه خود رم نکنیم

بهر قربانی خود تیغ فراهم نکنیم

راه رفتن به عصا در نظر کور خوش است

با خبر باش صدای دهل از دور خوش است

غرض این است که یک دفعه تکانی بخوریم

و ز سر چشمه خود آب روانی بخوریم

گنبد نقره ای برف نگون می گردد

باغ از محبس پائیز برون می گردد

هر درختی که بکاریم دری خواد شد

چوب خشکیدۀ ما نیشکری خواهد شد

منشینیم کز همسایه قرانی برسد

یا ز خیرات سرشان کف نانی برسد

وای آنکس که ز خوان دگران سیر شود

سر یک باد گلو با همه درگیر شود

به سر خوردن یک لقمه کشاکش نکنیم

چپر و مزرعه را لقمۀ آتش نکنیم

ای برادر سر مال دگران چانه مزن

چار زانو به سر خوان کریمانه مزن

که جهان پر بود از فایدۀ ناخورده

می برد باد، هر آن چیز که باد آورده

دشت بیجاری دستان تو باغی نشود

چشم بیگانه برای تو چراغی نشود

ما چو خمخانه و انگور به هم محتاجیم

مثل آب و علف و نور به هم محتاجیم

خیز تا با کمر راست قدم برداریم

دفتر مشق سفید است قلم برداریم

شادمانی فراهم شده را نیم کنیم

بین همدیگر خود آینه تقسیم کنیم

تیغ وقتی نه بکار است فراموشش کن

حرمت خلق اگر می شکند پوشش کن

هر چه آهن که تفنگی شده داسش سازیم

هر چه سنگر شده ویرانه کلاسش سازیم

هر چه خاک است عرق ریخته خشتش سازیم

هر چه ویرانه ترین است بهشتش سازیم

هر چه سنگ است درین خاک قلم کاری کن

وطن ماست وطندار، وطنداری کن

قاب نگاه – اسدالله یوسفی

قاب نگاه سرد مرا بشكن و بريز

امشب تمام درد مرابشكن وبريز

بردار وهر چه هست به دستت بگير وباز

تنديس دوره گرد مرا بشكن و بريز

بگذار پا به عرصه ديوانگي من

ابليس رهنورد مرا بشكن و بريز

بشكن- بريز ورنه دلم تنگ مي شود

حس فراشگرد مرا بشكن و بريز

امشب نه ! هرچه خواست دلت بعدها بگو

حتي سر نبرد مرا بشكن وبريز

پيوند تازه ای بده بر حس بودنم

گلشاخه هاي زرد مرا بشكن و بريز

فردا كه شد بيا به خيال هميشگي

شعر سپيد و سرد مرا بشكن وبريز

شهر هرت – محمد آصف رحمانی

من به شهر خیال تبعیدم

شهر در خواب رفتۀ خاموش

قدرت اینجا چقدر وارونه

گربه موش است در برابر موش

قارقارِ کلاغ ها پیداست

جل و قمری و کبک لال شده

مار می ترسد از طناب سیاه

شیر جاروکش شغال شده

چشمه و سرو ناز دشمن هم

داس همبستر گل دختر

تشنۀ تشنه، داغ مثل کویر

آب و ماهی به خون یکدیگر

آسمان تلخ و تیره و مسموم

برف آلوده، باد آلوده

و شب همخوابۀ هزار گناه

نفسِ بامداد آلوده

خیل پروانه های رنگ به رنگ

به ملخ های هرزه پیوستند

سار و گنجشک و کفتر و مینا

با جناب مترسک همدستند

مرد اهل ریاست اهل دعا

شیخنا تاجر مسلمانی

و در این شهر، شهرِ بی در و سر

قاضیان نیز رهزن و جانی

ناقد از نقد خویش شرمنده

قلم آزرده خاطر و بی رنگ

حال تاریخ را به هم زده است

دهن بوی دادۀ فرهنگ

مهربانی سوال بی پاسخ

دشمنی نقل مجلس مردم

جهل مضمون اول مکتب

بی سوادی مدرس مردم

دست دریا از آسمان کوتاه

کوه ها زیر بارش دردند

دشت ها هم رکابِ باد عقیم

اسب های نجیب بی مردند

پشت قانون این خراب آباد

زنده ها مرده ها بلاتکلیف

در سراشیبِ آسمان و زمین

جایگاه خدا بلاتکلیف

حاکمیت به دست زور و زر است

نقش مردم چو سکۀ ناچل

سلطه دارد به سر نوشت بهار

حکم گرگ و حکومت جنگل

آدمیت مسافری گمنام

فرق نااهل و اهل ناپیداست

بی خیالِ هر آنچه گفتم باش

به گمانم که شهر هِرت اینجاست

برای ندا دخت قهرمان شهید ایران – فریدون آژند

چشمت هزار خرمن آتش فشان شده

آن آخرین نگاه تو خود قهرمان شده

آتش زده به چهره ای طاغوت کور دل

آن زهر خند کنج لبانت نهان شده

دستور داده اند که به خاکت بیافگنند

تشنه به خون پاک تو اهریمنان شده

یک عمر در هوای پریدن تپیده ای

پرواز کن که وقت پریدن عیان شده

باور مکن رفته ای و خسته میشویم

باور مکن که همقدمت ناتوان شده

حالا غریو نام تو طوفان خشم ماست

حالا ندای نام تو ایمان مان شده

ثانیه ها – روح الامین امینی

رد می شوند ثانیه های ترک زده

از روی زخم های سیاه نمک زده

رد می شوند و فصل جدیدی رسیده است

با برگ های زرد و کبودی که شک زده

دارند سمت ما و شما خیره می شوند

دارند سمت ما و شمای فلک زده

دنیا به دور بودن ما دور می زند

دنیا به دور بودن یک مشت لک زده

خورشید هم برای من و تو همیشه نیست

خورشید هم برای من و تو سرک زده

از پشت ابر های سیاهی که آمدند

با چشم های یخ زدهء شان شتک زده

دیگر به هیچ چیز سر اعتماد نیست

خورشید هم برای من و تو کلک زده

پارسی – قهار عاصی

گل نیست ، ماه نیست ، دل ماست پارسی
غــوغـــای که ، تــرنـــم دریاست پارسی
از آفـتاب معجـــزه بــر دوش می کشــــند
رو بـر مـراد و روی به فـرداسـت پارسی
از شام تا به کاشغــر از سند تا خجـــــــند
آیـیــنه دار عــالــــم بــالاســــــــت پارسی
تـاریـخ را ، وثیــــقه سبــز و شکـــــوه را
خــون مــن و کــلام مطــــلاســت پارسی
روح بــزرگ وطبل خــراسانـــیان پــــاک
چتــر شــرف چــراغ مسیـحاســت پارسی
تصویــر را ، مغــازلـه را و تـــرانـــه را
جغــرافیــــای معــــنوی مـــاســـت پارسی
سرسخت در حماسه و همواره در ســرود
پیدا بود از ایــن ، که چه زیبـاست پارسی
بانگ سپیده ، عــــرصهء بیدار باش مـرد
پیغمبر هنـــر ، سخــن راســـــــت پارسی
دنیا بگو مبـــاش ، بــزرگی بگـــو بـــــرو
ما را فضیلتی اســـت که مـا راست پارسی

ملت من – قهار عاصی

اين ملت من است که دستان خويش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده‌است‌
اين مشتهای اوست که می‌کوبد از يقين‌
دروازه‌های بسته ترديد قرن را
ايمان بياوريد!
تنهاترين پيامبر
اينک‌
ملتم‌
با آيه‌های خشم خدا قد کشيده‌است‌
اين ملت من است که تکرار می‌شود
با نام انسان‌
با واژه عشق‌
اين اوست‌، اوست‌، اوست‌
که شيپورهاش را
شيپورهای فتح پيام‌آشناش را
آورده در صدا
بيدار می‌کند
هشدار می‌دهد

غارت گل – استاد براتعلي فدايي هروی

بيا به ياد هم آريم، فصل ماتم را
دوباره زار بگرييم اين محرم را
بيا دوباره از آن طفل بي پدر گوييم
و با غريبترين مادر از پسر گوييم
ببين كه در حق ما ظالمان چه ها كردند
و صد عمارت ديگر ز خون بنا كردند
بيا ز قيد منيت دمي رها باشيم
و تا هميشه عزادار لاله ها باشيم
بيا چو عشق بخوانيم ياد ياران را
بيا كه فاش كنيم آرزوي باران را
بيا كه سرخي گل را ز ياد هم نبريم
و رستخيز اگر شد، متاع، كم نبريم
بيا دوباره بناليم غارت گل را
بيا كه باز بفهميم اشارت گل را

همهمه خون – ظاهر رستمي هروی

باز در زمزمه ام،همهمه خون جاري است
در بيابان دلم، شيون مجنون جاري است
مي تراود ز لبم جوهر انديشه عشق
صد چمن بوي گل از واژه و مضمون جاري است
پشت چشمم شده سر سبز گياه نگهي
در رگ عاطفه ام جوشش افسون جاري است
برگ افتاده بر آب و همه سرگرداني
به رخ از سيلي هر صخره شبيخون جاري است
قدمي نه به شقايقكده سينه من
غارت حادثه ها بين كه در او چون جاري است
آه! تجديد كند خاطره ياد تو را
در نگه، زمزمه مصرع موزون جاري است

« Older entries