آدم برفی – از محمد آصف رحمانی

دم برفي

دوباره دامن خورشيد را رها مكنيد

به روشنایي فانوس اكتفا مكنيد

سر از جوانه بكش، انتظار كافي نيست؟

براي گل شدن ما بهار كافي نيست؟

بيا كه وقت به هم دل سپردن است امروز

بيا كه ساده تر از آب خوردن است امروز

بيا به عزم شكفتن كنيم عزم سفر

و عاشقانه بگيريم دست يكديگر

چراغ دغدغه هاي گذشته را گُل كن

برادرانه مرا بعد از اين تحمل كن

بناي تازه اي از همدلي دُرُست كنيم

تمام وسوسه ها را به باد پُست كنيم

گرفته دست نفس را كه نَي صدا دارد

سرم فداي تو يك دست كي صدا دارد

مگو ز قطره برادر به فكر دريا باش

به فكر چيدن خار از تمام صحرا باش

رسيده فصل شكوفایي وصال درخت

خوشا به حال قناري خوشا به حال درخت

بهار آمده و گل دگر چه مي خواهي

شكوفه ريخته كاكل دگر چه مي خواهي

بيا كه از تهِ دل سبزه را سلام كنيم

بهار را كه عزيز است احترام كنيم

زمين اجارۀ بشگفتن از بهار گرفت

پرنده سبز شد و دست شاخسار گرفت

به گوش مي رسد آهنگ رقص گندم زار

صداي كف زدن دست هاي سبز چنار

هواي دهكده آيد به آب و تاب دگر

به پشت ابر نمي ماند آفتاب دگر

بهار رنگ به رنگي شكفته خواهد شد

چه روزهاي قشنگي شكفته خواهد شد

ببار حضرت باران بهار در پيش است

خلاف ميل زمستان بهار در پيش است

قبول كرده ترا آسمان كه آبي تو

و مورد نظر چشم آفتابي تو

مخواب زين پس و بردار فكر فردا را

دوباره بَرْش بزن تكه هاي بودا را

بيا به دفترِ خورشيد ثبت نام كنيم

براي ديدۀ خود خواب را حرام كنيم

***

غبار كينه ميفشان و آب پاشي كن

به رنگ صلح مناري بساز و كاشي كن

روا مدار كه بختم دوباره برگردد

جراحت دل من نيز بيشتر گردد

شب و شرارت و شيون دگر نمي خواهم

به قدر يك سر سوزن دگر نمي خواهم

من از شنيدن نام تفنگ خسته شدم

نه از جهاد كه از نام جنگ خسته شدم

كه جنگ پشت و پناهي نمي شود زين پس

از اين نمد كه كلاهي نمي شود زين پس

بهاي خون مرا آب و نان خويش مكن

“و استخوان مرا نردبان خويش مكن”

به هرزه جيغ كشيدن دگر بس است مرا

به خويش تيغ كشيدن دگر بس است مرا

زمانه بد شده بدتر ز بد نمي خواهم

نمرده غصۀ گور و لحد نمي خواهم

به من حكايت آب و درخت و بيل بگو

و چيزهايكه باشد از اين قبيل بگو

بيا به لهجۀ آرام آب گوش كنيم

به گرميِ نفسِ آفتاب گوش كنيم

مرا به ديدن باغ و بهار دعوت كن

به زير شاخۀ از آبشار دعوت كن

كنون كه سايۀ پائيز كم شد از سرِ گل

كنون كه همنفسِ باغ گشته دختر گل

دگر ز هيكل سرما چه جاي تشويش است

بگو به آدم برفي بهار در پيش است

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: