سایه ها – محمد آصف رحمانی (پارسی)

ز فضایی سرد می گویم سخن

بشنوید از درد می گویم سخن

سایۀ نامرد، دنبال من است

کاروانی درد دنبال من است

من ز درد آباد پر آوازه ام

زخمدار زخم هایی تازه ام

سرزمین لاله میراث من است

زخم چندین ساله میراث من است

می شمارم نبض کند جاده را

کوچه های از نفس افتاده را

بخت من با شب تفاهم کرده است

سایه ام خورشید را گم کرده است

کوچۀ غربت به سنگم می زند

اتهام رنگ رنگم می زند

دردهایم را خیالی گفته اند

صِحَّتم را احتمالی گفته اند

یاد باد آن خاکها، آوارها

قامت بشکستۀ دیوارها

هیچ کس محو بهشت من نشد

آشنا با سرنوشت من نشد

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

اشکهایم را کسی باور نکرد

ابرها طرح شکستم ریختند

آب سردی روی دستم ریختند

غربت یوسف به سودایم گرفت

دامن مکر زلیخایم گرفت

هستی ام، در وحشتی دیجور ماند

مثل آیینه به دست کور ماند

باز ما و کاروانی دردمند

جاده ای تاریک و شب هایی بلند

زخم پایم از حضور سنگ نیست

خستگی از جوشش فرسنگ نیست

زادۀ دردیم، بی دردی بس است

خسته ام بسیار، خونسردی بس است

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: