معرکۀ مرگ – محمد آصف رحمانی (پارسی)

هلا! نه گاه درنگ است، باره بربندید

به خصم حوصله تنگ است، باره بربندید

چو پای ماند ز رفتار باز باید رفت

گَر انتهاست سرِ دار، باز باید رفت

ز عمق حادثه بوی نبرد می آید

ببین که نعرۀ مردان مرد می آید

هلا! به معرکۀ مرگ پا نهاده بمیر

بیا! نه گاه درنگ است، ایستاده بمیر

شمار زخم تو را تازیانه می داند

و خشم خون تو را رودخانه می داند

عنانِ رخشِ خطرْ پویْ چون بدست شماست

شکست قلعۀ این قوم در شکست شماست

هلا! که سرخی خورشیدِ بامداد از ماست

و پیشتازترین بیرق جهاد از ماست

بگو به خصم که ما را ز مرگ پروا نیست

“کسی که کشته نشد از قبیلۀ ما نیست”

من از غریبی گلهای باغ می گویم

و از نهایت صد سینه داغ می گویم

ببین که لاله در این جا کبود می میرد

و در قبیلۀ ما هست بود می میرد

ز کوچه کوچۀ ما بوی مرگ می آید

صدای ناله از آن سوی مرگ می آید

***

بخوان حدیث مرا، راست گفته ام ای دوست

هر آنچه حرف دل ماست، گفته ام ای دوست

ببین که حادثه انکار می شود امشب

و فصل فاجعه تکرار می شود امشب

هزار فتنه در این قلّه دیده بان دارد

به سر هوای شبیخون کاروان دارد

در این معامله بازار دیگران گرم است

و خانۀ نفس زود باوران گرم است

دگر ز قافله بانگ جرس نمی شنوم

چرا صراحتی از هیچ کس نمی شنوم

نه آنگه است که ناکس رفیق راه شود

و یا که خانۀ بیگانه وعده گاه شود

نه آنگه است که جغد نفاق پر گیرد

به شعله های تعصب قیام در گیرد

نه آنگه است که فریاد را گلو گیریم

به وعده های خدایان خصم خو گیریم

در این مقابله با خصم کوتهی ننگ است

به دزد قافله ننگ است همرهی، ننگ است

که میر قافله با رهزنان سفر نکند

کسی به کشتی بی بادبان سفر نکند

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: