فریاد – محمد اصف رحمانی

یا محمد ز زمین طبل عزا می شنوم

بغض تلخی است که از حنجره ها می شنوم

یا محمد اثر فتنه پدیدار شده

دیده بگشای دگر باره زمین خوار شده

بت گران سینه سپر کرده پیمبر شده اند

سفله ها چشم فروبسته ابوذر شده اند

سامری سر سر گمراهی مردم دارد

با شیاطین قسم خورده تفاهم دارد

جهل نو باز کمر بسته به آزار زمین

باز با بولهب افتاده سر و کار زمین

فتنه برخواسته و قافله سالار شده

و جهان دست خوش مشت جهان خوار شده

یا محمد شب و تشویش تبانی دارند

دستۀ شب زدگان وسوسه خوانی دارند

خاکیان را همگی بردۀ خود می خواهند

خاک را جمله سراپردۀ خود می خواهند

یا محمد کرۀ خاک فریبستان شد

حق ما هست ولی ملعبۀ شیطان شد

من و تو فاتح دینیم بیا خود باشیم

وارث اصل زمینیم بیا خود باشیم

لیک چون سبحۀ بگسسته ز هم تیت و پریم

به مراد دل دشمن به پی یکدگریم

خون خورشید اگر ریخته شد دم نزدیم

ماه بر دار گر آویخته شد دم نزدیم

وای آنان که خطا رفتن و نا اهل شدند

تا گلو غرق به گرداب ابو جهل شدند

رخنه افتاده به دیوار اخوت افسوس

آتش تفرقه و دامن وحدت افسوس

امت واحده و این همه تحقیر شدن

به زمین خورده و بشکسته و زنجیر شدن

پوستین هر که که پوشید پلنگش خوانیم

هر که از چشمه نترسید نهنگش خوانیم

این چنین خسته که ما ایم خدا خیر کند

همه محتاج دعا ایم خدا خیر کند

یاد آنان که به زنجیر، محمد گفتند

زیر باریدن شمشیر محمد گفتند

ما که شمشیر خف ازل بدریم ای دوست

زائران شب عرفانی قدریم ای دوست

داغ ما سوز دل حضرت آدم دارد

زخم تاریخی ما جوش محرم دارد

به خود آیید دگر باره علم بردارید

گر چه ره دور و دراز است قدم بردارید

یا محمد سفر سخت و گران در پیش است

طرح گمراهی یک نسل جوان در پیش است

همه با چتر برایید هوا بارانی است

آسما ن ابری و این ابر سیه شیطانی است

خاک از بارش آلوده لجن خواهد شد

سر زند سبزه که از خاک رسن خواهد شد

بیم آن است که این فتنه فراگیر شود

بهر نابودی آن یک کمکی دیر شود

آنچه بر قدس روا داشته بر ما نکنند

خانۀ کو ز خدا هست کلیسا نکنند

هدف این است که از سایه خود رم نکنیم

بهر قربانی خود تیغ فراهم نکنیم

راه رفتن به عصا در نظر کور خوش است

با خبر باش صدای دهل از دور خوش است

غرض این است که یک دفعه تکانی بخوریم

و ز سر چشمه خود آب روانی بخوریم

گنبد نقره ای برف نگون می گردد

باغ از محبس پائیز برون می گردد

هر درختی که بکاریم دری خواد شد

چوب خشکیدۀ ما نیشکری خواهد شد

منشینیم کز همسایه قرانی برسد

یا ز خیرات سرشان کف نانی برسد

وای آنکس که ز خوان دگران سیر شود

سر یک باد گلو با همه درگیر شود

به سر خوردن یک لقمه کشاکش نکنیم

چپر و مزرعه را لقمۀ آتش نکنیم

ای برادر سر مال دگران چانه مزن

چار زانو به سر خوان کریمانه مزن

که جهان پر بود از فایدۀ ناخورده

می برد باد، هر آن چیز که باد آورده

دشت بیجاری دستان تو باغی نشود

چشم بیگانه برای تو چراغی نشود

ما چو خمخانه و انگور به هم محتاجیم

مثل آب و علف و نور به هم محتاجیم

خیز تا با کمر راست قدم برداریم

دفتر مشق سفید است قلم برداریم

شادمانی فراهم شده را نیم کنیم

بین همدیگر خود آینه تقسیم کنیم

تیغ وقتی نه بکار است فراموشش کن

حرمت خلق اگر می شکند پوشش کن

هر چه آهن که تفنگی شده داسش سازیم

هر چه سنگر شده ویرانه کلاسش سازیم

هر چه خاک است عرق ریخته خشتش سازیم

هر چه ویرانه ترین است بهشتش سازیم

هر چه سنگ است درین خاک قلم کاری کن

وطن ماست وطندار، وطنداری کن

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: